تبليغاتX
مسافر

مسافر

خدایا من در کلبه خود چیزی دارم که تو در عرش کبریایی خود نداری-من چون تويي دارم و تو چون خود نداري-
ناگفته های دلتنگی

مـدت هـاسـت کـه نـنـوشـتـه ام

نـه از خـودم ، نـه از بـاران ، و نـه حـتی بـرای او

چـه طـنـینی دارد ایـن کـلام درواگـویه هـای دلی تـنگ ، کـه تـنهـایـی شـب را

هـمـراز نگـاهـش می دانـد ...

بـا سکـوت نـجـوا کـرده ام ایـن چـنـد وقـت

نـوشـته ام امـا بـا واژه هـایی غـریـب کـه نـفهـمیـدم از کجا آمـده انـد

واژه هـایی نـا دیـدنی و نـا شـنیدنی کـه خـودشان نـویسـنـده مـن شـدنـد ،

 بی ایـنکـه نـیاز بـاشـد دسـت بـه دامـن کـاغــذ و قـلـم شـوم...

ایـن روزهـا ، جـوری عـجـیـبم .....

   

 انـگـار ابـری گـوشـه گـیـروعـبـوسـم وبـاد دارد مـرا ازکـنـج خـلوتی کـه گـزیـده ام

بـه بـیـرون هِـی می کـنـد ..

 

مـرا بـه سـوی رفـتـن و جـاری شـدن و بـاریـدن .....

                                                  

  *****

          دلـم کـه مـی شـکـند ـــ شـکـنـنده می شـوم خـودم هــم

          بـعـد بـیـدی ام کـه ازهـمـه بـادهــا مـی لــرزم ...    

  ( ایـن روزهـادور، دور آدمـهایـی ست که بـه راحـتی دروغ می گـویـند  و تـهـمـت می زنـنـد و دل  

     می سـوزانـند ...!! )      

       " نـمیـدونم در فـرهــنگ لـغـات بـرای کـلـمه وجــدان، هــم مـعـنی یـا مـتـرادفـی در نـظـر گـرفــتن ؟! "

                غــم نـبیـنی دوسـت کـوچـک مـن ... دوسـت می دارمــت بـسـیــار

                                                                                           مسافر

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت11:30توسط مهدی |
پروردگارا
پروردگارا

سرنوشت مرا خیر بنویس

                     تقدیری مبارک...  

 

تا آنچه را که تو دیر میخواهی زود نخواهم

 

                   و

 

آنچه را که تو زود می خواهی دیر نخواهم

 

                        

+نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت22:31توسط مهدی |
سلام من به بهترین مکان هستی

+نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت14:19توسط مهدی |

 

 

نمی گم از زندگی خسته شدم

نمی گم از نوشتن خسته شدم

نمی گم از این همه روزهای تکراری خسته شدم .. نه

نمی گم خسته شدم از این همه نبودن

                              از این همه رفـتن و نرسیدن

                              از این همه دلـتـنگی

آره خوب می دونم هرکی دست نوشته هام رو می خونه ، تو دلش می گه طرف دیوانه ست..

می دونم روزهاست که اخلاقم تـلخه

می دونم هر وقت دلـتنگ می شم ، این دلـتنگیه که کار دستم می ده

خوب می دونم هر وقت بغض می کنم ، فقط و فقط از دلـتنگی هام می نویسم

و چه کنم که این بغض روزهاسـت هـمنشین گـلوی منه

خـسته ام ، خـیـلی خـسته

دیگه شونه هام تاب و تحمل خستگی هام رو نداره

ایـنقدر بغضم سنگینه ، که راه گلوم رو بـسته...

خط خطی های دیوار اتاقم از سر بچگی نیست .... تمامش گذر روزهای تنهایـیمه

و چه سخت می گذرد...

پ.۱ :در این روزهای بی تـرانگی ، دل خـوشم به همین خط خطی کردنهای بی سر و ته

طـفلی کاغـذها که چه می کـشند ، از چـرک نـوشتن های من و این دلـم

                                                                                      مـسافـر

 

 

+نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت13:30توسط مهدی |
میدانم..... تو می آیی..........

من گــنــاهــکــارم...

 

گناهم این همه تنگدلی و بغض و تنهایـیــست

 

گناهم در تاریکی نشستن است

 

اگر برای لمس جرم گناهانم می آیی ، بدان پیشتر آنها را به

 

 دستـانـت بخشیدم

 

اگر آمدی نــگــاهــم را لمس کن...

 

من گم شده ام در وسوسه با تــو بودن ، و آنقدر گم می شوم تا تــو

 

 مرا بیابی

 

اینقدر در این جاده آشفتگی می کنم ، تا تــو مرا به صبوری و ماندن

 بخوانی

 

ابــرهــا می آیند ، اما باد نمی گذارد که بمانند...

آنقدر می نشینم تا بــاران ببارد .... تا غبار از سر و رویم بشوید

 

دلــم شــور مــی زنــد

 

نکند باز هم تــنــهایــی همسفرم باشد...

 

باز هم نرسیدن ها کوله بارم ، باز هم افــســو س هــا

 

می دانی اگر امـروز هم بگذرد و همدیگر را پیدا نکنیم ، چقدر باید

منتظر بمانیم تا فـردا برسد؟

 

نگو که فــردا نزدیک است....

 

نگو که امید راه حـل انتظار است....

 

تو خودت می دانی بعد از پایــیــز برگی نمی شکفد

 

تو خودت می دانی پایــیــز را دوست دارم ، اما نه این پایـیـز را...

 

اگر امروز بگذرد و پیدایت نکنم

 

آنوقت من می مانم و این همه تا ریکی

 

این همه تنهایی

 

این همه سکوت و تاریکی و اشک

 

هیچ می دانی برای آمدنت چقدر با ثانـیـه ها دویده ام؟

 

هیچ می دانی چه حرفها شنیده ام ؟

 

همه می گویند این همه دلـتـنگی پاسخی جز تـنـهایی و سکوت

ندارد...

 

همه می گویند پـیـر می شوم و تـو نـمی آیـی...

 

امـا مـن ... اما من می دانم فـقـط چند روزی دیـــر کرده ای

 

مــی دانــم کــه مــی آیــی...

 

مــی دا نـــــم....

*****

+نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت18:35توسط مهدی |

سهم من از خنده های تو ، بیدهای خشک باغچه‌‌ حیاطمان است..

نشسته ام تا دوباره سبز شوند ... زهی خیال باطل

چشمان سرخم گرداگرد شهر را می نگرند به دنبال تو...

تو نیستی و دیگر برایم پاییز هم پاییز نیست...

چادر نماز سفید مادرم و عطر نجیب آن،

لیوان چای پر رنگ خواهرم،

و صدای خسته پدر از رختخواب آبی آن،        

               به همین ها دلخوشم......

من شبها خواب باران می بینم ، منم و تو و یک خیابان بی انتها..

و چراغهای چشمک زن چهار راه که احتیاط عاشقی را یادآوری می کنند.....

پنجره های تکراری خانه ها که برایم یاد آور قفس اند...

و درب کثیف خانه ای با شیشه هایی کثیف تر....

پیر زنی با نام مادرت : از اینجا رفــت......

پرسیدم او رفت ؟؟  و اشاره مثبتی با سر که آری ، رفت لقمه نانی بیاورد ...

لحظه تلخ یک ســـقــوط ، طعم بد در خود فــرو ریــخــتــن

 ... کی از سرت افتاد چارقد زیبایت! ؟؟

روزهاست دیدن آدمکهای این شهر سیرم نمی کند...

هر چه چشم می دوانم خیابان است و دختران عروسک نما و چکمه و آرایش و ........ شـــرم

کجاست عمو زنجیر باف تا ببیند ، او رفت تا لقمه نانی بیاورد اما ......

شـــرفـــش را ........نه

 این را بدان ، دیگر گلهای چادرت به من لبخند نمی زنند.... هــــــــــرگـــــــز

حلقه ام را برایت فرستادم و گفتم :

به او بگویید به آسمان نگاه کن ، آنقدر که باران ببارد

به روی صورتت ، چشمانت ، دلـــت....

......

                                   مسافر

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت18:10توسط مهدی |

نه ، هوایی توو سرم نیست

غیر ناله ، غیر هق هق

سهم من از این زمونه

حسرته ، بغض دقایق

روی ابرا می نوشتم

آرزوهامو چه آسون

ندونستم که می میره

یه روزی خاطره هامون

نه ، دیگه حسی ندارم

واسه از تو نوشتن

مرگ این دقیقه هارو

پای زشتی ها نوشتم

تک و تنها زیر بارون

اشک چشمامو ، خیابون

مردی از بود و نبودش

از همه دلا گریزون

نه ، نمی خوام دیگه باشی

این روزا ، توو لحظه لحظه ام

دلو بد جوری شکوندی

این روزا خستهء خسته ام

تو برو ، منو رها کن

دارم از نفس می افتم

خیلی وقته واسه قلبم

از نبودن تو گفتم

......

در جاده ای مبهم که نمی دانم به کجا می رسد ، سرگردانم

 

کاش راهی میافتم ... نوری می دیدم ، یا دستی که مرا به مقصدی برساند..

ما آدما عادتمونه خودمونو به یه بهونه زنده نگه داریم.... منم بهونه دارم..

+نوشته شده در جمعه دوم شهریور 1386ساعت12:27توسط مهدی |
این روزها یک نسیم ملایم هم ، چنان برایم زوزه می کشد

 

گویی او هم می داند که دیگر توانم ایستادگی ام نیست...

 

این روزها قطره های باران هم چنان بر سر و رویم می کوبند ، که گویی خیال غرق کردنم را

 

دارند... آنها هم فهمیده اند دیگر هوایی برای تنفس ندارم....

 

این روزها که گاهی خورشید از پشت ابرها سرکی می کشد ، برای لحظه ای هر چند کوتاه،

 

چنان شعله اش را بر بدن خسته ام می تاباند که گویی می خواهد بسوزاندم ...

 

                                                     تا با دل سوخته ام هماهنگ تر باشم....

 

این روزها ، روزهای تلخ که سراسر هلاهند ، میهمان دقیقه های نابی هستند که دیگر

 

بازگشتی ندارند... افسوس

 

 این روزها دلم عجیب گرفته است.... از روزگار و مردمانش

 

روزهاست به دنبال چاهی برای گریه های شبانه ام هستم....

 

دلم به حال دلم می سوزد که تنها و بی ریاست...

 

......

 

                              نوشتم با خاطره روزی ، که یاد بود می خوانمش  ـ  مسافر

 

 

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت8:17توسط مهدی |
حوصله کنید..

می خواهم متن دردهایم را با گریه ای برایتان تعریف کنم..

ثانیه به ثانیه با من بیایید..

امشب هوای دلم نمناک است و چشمانم بارانی بارانی

پشت سرم حرفهاست، سیاهی هاست

             هوای بدیست

من راهی را نرفته ام ، اما همه رد پای مرا به هم نشان می دهند...

من که اینجا بودم ، پیش شما..

آی مردم : ترانه هایم را نشنیدید؟

خودتان با زمزمه های دلتنگی ام گریستید

و گاهی هم با واژه های دلم سر بر شانه مسافر نهادید...

من هم مثل شما زیر باران نشسته بودم و غزل های نگفته ام را نجوا می کردم..

من در این کنج با خاطراتم زندگی می کردم... شما دستانم را گرفتید و همراه خود بردید...

یادتان می آید گفتید به دریا می رویم ؟

                                           پس کجاست دریا ؟؟

ای وای بر من که فریب اشکهایتان را خوردم...

اینجا دریا نیست... اینجا شهر مردگان است...

و من ماندم و این دلم که در هوای دریا می گرید...

فریاد از این روزگار ، از این مردم....

                                                                          


+نوشته شده در شنبه دوم تیر 1386ساعت8:17توسط مهدی |
به پای دل قدم زدن ـ آن هم کنار تو                   

باشد که خستگی شود شرمسار تو

در دفتر همیشه ی من ثبت می شود

این لحظه ها - عزیزترین یادگار تو

از هر طرف نرفته به بن بست می رسیم

نفرین بر روزگار من و روزگار تو

تا دست هیچ کس نرسد تا ابد به من

می خواستم که گم بشوم در حصار تو

احساس می کنم که جدایم نموده اند

همچون شهاب سوخته ای از مدار تو

آن کوپه ی تهی منم - آری که مانده ام

خالی تر از همیشه و در انتظار تو

این سوت آخر است و غریبانه می رود

تنهاترین مسافر تو از دیار تو

هر چند مثل اینه هر لحظه فاش تر

هشدار می دهد به خزانم - بهار تو

 

 

+نوشته شده در جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت16:3توسط مهدی |

كد آهنگ

كد موسيقی